سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

بدون عنوان

  لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن روزهایت رنگارنگ سال نو مبارک . . . ...
28 اسفند 1392

ما اومدیم با یه عالمه عکس

سلام و صد تا سلام به خوشگلای خودم وای که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود امیدوارم عسلای من تاخیر مامانی رو به حساب تنبلی و بی اهمیتی نذارن انشاا... تو یه پست دیگه  علت تاخیر طولانی خودمو شرح میدم بهتره تا فرصت دارم بریم سراغ عکسا... یه روز خوب تو نمایشگاه اسباب بازی تازگیا دوست دارین باهم رو پایی بابایی لالا کنید بیچاره بابایی اینجام برا چکاپ رفته بودیم پیش دکتر مهربونتون   عاشق این عکستم ثنا عسلی... اینم از کوچیکترین شاهکاراتون خودتون به راحتی میرید اون بالا و هر چی که دستتون میاد و میندازید پایین     یه روز فوق العاده خوب که با دایی مهدی اینا رفتیم سوارکاری... ...
21 اسفند 1392

عشقای 21ماهه ی من

سلام عشقای شیرین مامانی خوبید پاستیلای من امیدوارم هر کجا که هستید خوب و خوش و سلامت باشید. عسلای من٢١ماهگیتون مبارک یه ماه دیگه هم گذشت و شما بزرگتر و عاقلتر و شیرین زبونتر شدید هزار ماشاا... خیلی قشنگ حرف میزنید چند وقته که منو بابایی مدام داریم از حرفاتون و کاراتون فیلم میگیریم چون بعید میدونم با نوشتن بتونم بهتون ثابت کنم که چقدر شیرین زبونی میکردید . عزیزای دلم هر ماه که میگذره من همش به خودم امیدواری میدم که یه کمی از شلوغی و خرابکاریهاتون کم بشه ولی هزار ماشاا... به این همت و انرژی امیدوارم همشه فعالو سرزنده باشید... این پست پر از عکسای متفرقه است حالا بریم سراغ عکساتون. حدود یک ماه پیش توفیق اینو داشتیم که بریم حرم ح...
20 دی 1392

واکسن 18 ماهگی

سارا و ثنا جونم عزیزای دلم بالاخره امروز ٦/٠٨/٩٢ کابوس  واکسن ١٨ ماهگیتون تموم شد البته با ٢٠ روز تاخیر دلیلشم سرماخوردگی شدیدتون بود طبق معمول آنا جون زحمت کشیدن و از تبریز تشریف آوردن خونمون که مامان و بابا تنها نباشن دست گلش درد نکنه . خدا رو شکر تب نکردید ولی بمیرم براتون که نمیتونستید پاتونو تکون بدین ولی شکر تا اخر شب یه مقدار بهتر شدین... اینجا آماده شده بودین که بریم برا واکسن زدن     اینم یه روز که میخواستیم بریم خونه ی دایی رسول به سارا گفتم بخند ببین چیکار میکنه...     اینم ثنا خوشگلم   یه روز نشسته بودیم دیدیم سارا رفته از تو آشپزخونه روغن زیتونو ...
7 آذر 1392

خداحافظ پستونک

 نازنینای مامان سلام تو ی این پست میخوام در مورد چیزایی حرف بزنم که حدودا برا یک ماه پیشه ولی چه کنم که اصلا بهم اجازه نمیدیم دست به لپ تاپ بزنم شبا هم که میخوابید دیگه انرژی برام نمیمونه دور از جون عین مرده میشم.   از این حرفها که بگذریم  دو ماهه که بودید به دلیل گریه های بی وقفتون  به اصرار اطرافیان پستونکی شدید.  نمیدونم چرا حتی از اسمشم بدم میومد ولی مجبورا راضی شدم و همش تو فکر بودم که خودتون ترکش  کنید ولی این داستان ادامه داشت تا اینکه خونه ی آنا جون تصمیم گرفتم هر جور شده از پستونک جداتون  کنم علت اصلیشم این بود که همش برا همدیگرو برمیداشتید و میذاشتید دهناتون و این واقعا اذی...
30 آبان 1392

عشقای من 19 ماهگیتون مبارک

فرا رسیدن ماه محرم رو تسلیت میگم و از همه ی دوستان گلم التماس دعا داریم. دخترای شیرین زبونم 19 ماهگیتون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ عشقای مامان هزار ماشاا... اینقدر خانوم شدین که کلی به من و بابایی انرژی میدین این شبای عزیز خیلی برامون لذت بخشه از اول محرم هر شب داریم میریم هیئت خودمون پارسال خیلی کوچیک بودین و خیلی گریه میکردید ولی امسال دیگه خانومی شدین برا خودتون درسته خیلی آتیش میسوزونید ولی با شیرین زبونیتون دل همه رو بردید یکیتون با من میاین تو جمع خانوما و یکیتونم با بابایی میرید تو جمع آقایون و هر شب جاهاتون عوض میشه . اگه بخوام از اتفاقات این ماه بگم مهمترینش رفتن به تبریز خونه ی آنا بود که خیلی بهمون خوش گذشت و ...
19 آبان 1392